قصه های خانم معلم و پسران

این قسمت: شمال

نازبانو نشیبا

روز شنبه هوا آفتابی بود.خانم معلم و بچه ها به روزهای هفته رنگ داده بودند.به شنبه آبی.

خانم معلم وارد کلاس شد و گفت،

سلام پسرها،امروز چند شنبه است؟

بچه ها جواب دادند،

آبی

خانم معلم خنده اش گرفت و گفت،آبی رنگِ چه روزیه؟

بچه ها گفتند،شنبه

الفتی گفت،

خانم بریم شمال،خانه باربد؟

چشمانشان را بستند .تصور کردند سوار اتوبوسند..در جاده چالوس، هوا عالی بود.هیجده دانش آموز

سوار اتوبوس هستند.

راننده حالا کی بود؟حسین آقای الفتی بود.وسط راه ماشین را نگه داشتند.امیر علی برایِ بچه ها جوجه کباب درست کرد و کیان سفره ناهار را انداخت و باربد آتش را روشن کرد.همه خوشحال بودند.چون می رفتند خانه باربد.

کم مانده بود برسند کنار دریا تا قایق سواری کنند.خانم ناظم درِ کلاس را باز کرد و آمد کلاس.

خانم معلم وارد کلاس شد.هوابارانی بود.انگار ابرها آن روز خسته بودند و دلشان گرفته بود و می خواستند ببارند.خانم معلم شروع به حضور و غیاب کرد.وقتی حضور و غیاب تمام شد ،آرین خرمی گفت،

خانم بریم به دنیایِ کارتون ها؟

خانم معلم و بچه ها چشمانشان را بستند و وارد دنیایِ کارتون ها شدند.وارد دنیایِ باب اسفنجی و پاتریک .چشمانشان را باز کردند و دیدند کنارِ آبند.

باب اسفنجی و پاتریک استقبال بچه ها و خانم معلم آمدند.

باب اسفنجی بچه ها را به رستوران خودش در زیرِ آب دعوت کرد.خانم معلم و بچه ها کنار اختاپوس و پاتریک ناهار خوردند.

وقتی چشمانشان را باز کردند،زنگ خورده بود و آنها زنگ تفریح را از دست داده بودند.